تبليغاتX
سكوت

به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما ،ببخشای !

ببخشای اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکردیم،

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبورسحر نیست،

ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست.

نسیمی گیاه سحر گاه را ، در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداریش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم،

در آن سوی دیوار بیمیم.

ببخشایی ای روشن عشق برما ببخشای !

به پایان رسیدیم ، اما ، نکردیم آغاز،

فرو ریخت پرها نکرد یک پرواز،

                                                             شفیعی کدکنی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:51 توسط بهنام |


مرگ من روزی فرا خواهد رسید:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید :

روزی از این تلخ و شیرین روز ها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروز ها ، دیروز ها !

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزد آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره دنیا ی من

چشم های ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ، با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه می ماند بجای

تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور و پنهان می شود

می شتابند از پی هم بی شکیب

روز ها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو، دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

                                     فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:48 توسط بهنام |


شب بود و خورشيد به روشني مي درخشيد پيرمردي جوان يكه و تنها با خانواده اش در سكوت گوش خراش خيابان قدم زنان ايستاده بود......

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:51 توسط بهنام |


زندگی زیباست حتی اگر کور باشی ، خوش آهنگ است حتی اگر کر

باشی ُ مسحور کننده است حتی اگر فلج باشی، اما بی ارزش است

اگرثانیه ای عاشق نباشی...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 11:53 توسط بهنام |


عصری است غریب و آسمان دلگیر است افسوس برای دل سپردن دیر است هر بار بهانه ای گرفتیم و گذشت عیب از من و توست ، عشق بی تقصیر است

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:35 توسط بهنام |


یار من داره بر مي گرده ، از همين الان مي گم خوش اومدي

از اون روزي كه رفته ، خواب از چشم هاي من رفته

خدا يا كاري كن مشكلات سر راه اون از بين بره و آرزوي من بر آورده بشه  و برگرده

نميدونم وقتي ميرم پيشواز اون ، چطوري نازشو بكشم

اگه خودم رو فداي اون كنم ناراحت ميشه

وقتي چهره اون معلوم ميشه مثل اينه كه گلي رو مي بيني

اگر بگم چشم هاي من براي تو ، كار مهمي نكردم، اما بدون چشم چطوري به اون نگاه كنم

 

            يار من داره بر مي گرده......

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:6 توسط بهنام |


با توام، با تو، خدا

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست

***

کوچه های دل من

باز خلوت شده است

قبل از این که برسم

دوستی را بردند

یک نفر گفت به من

باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است

***

با توام، با تو، خدا

یک دلِ قلابّی

یک دلِ خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

***

هیچ وقت اما

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

هیچ کس دل نخرید

***

باتوام، با تو، خدا

پس بیا، بیا این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

دنبال خودت    

                  

(عرفان نظرآهاری)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:17 توسط بهنام |


وقتيکه عشق مياد، وقتيکه عشق مياد
سفره رنگيني داره که نگو
عالم شيريني داره که نپرس
وقتيکه کوچ ميکنه، وقتيکه کوچ ميکنه
روزهاي غمگيني داره که نگو
يک غم سنگيني داره که نپرس
چه اومدنو چه رفتني داره عشق
انگار با دلها دشمني داره عشق

وقتي عشق ميخواد بياد اميد جلو جلو مياد
آرزوهاي نو مياد مهر مياد ماه مياد
روزهاي دلخواه مياد
اما با رفتن عشق از چشم عاشق خواب ميره
از دل عاشق تاب ميره
رنج مياد عذاب مياد غمهاي بيحساب مياد
چه اومدنو چه رفتني داره عشق
انگار با دلها دشمني داره عشق

روزهاي اول عشق که دل پر از محبته
صفاي بي نهايته
همه کس خوب همه محبوب همه جا قشنگه-قشنگه
روزهاي آخر عشق که چشمها بي فروغ ميشه
حقيقتها دروغ ميشه
همه کس بد همه چيز زشت همه جا بيرنگه
بيرنگه
چه اومدنو چه رفتني داره عشق
انگار با دلها دشمني داره عشق

چه اومدنو چه رفتني داره عشق
انگار با دلها دشمني داره عشق

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:44 توسط بهنام |


لطفا براي خواندن اين شعر نیما یوشیج  به زبان فارسي به ادامه مطلب برويد

O night

 

O, ominous dreadful night !

How long thou will be fire my soul !

Or bring out my  eye from it`s place,

Or bring down mask from your face , 

Or let me to die again

I`m weary of see these days .

 

It`s a long time since in the inferior time

I`m crying in the every time

My lifetime wasted to displeasure

How I continue to my life .

Not bad luck is rest,

O night , not is ending for thou.

How long thou want to fight to me

Is not enough sorrow`s times?

 

Thou take my heart , my rest

In the each time with a way and fable

 

You`re too hard sedition

Enemy of chance and cause of suffer .

This act thou do with me

There is not tale better than it

It`s nice but should groan of pain and

cry  eye out.

Break up my heart from restless

Anyway , short this fable

 

When the blossom falls down of branch,

When the wind knocks on the door

And when fluctuating water spills

Brilliant`s moon bright to it

 

O , long dark night do you know

Why hided ill nature there?

 

There was bloody heart from pain,

There was offended face from sad ,

There was a head full of hope ,

With embrace of memories,

Where is all that groaning and cursing ?

Where is cursing of sympathy lovers?

What is in the shade of trees?

That`s hiding of people`s eye

 

These tragically events are inability ofhuman kind

Or world truth?

 

My lost  patience for quest thou

At last , what is benefit?

What are you , are you doleful than night

In short , what you quest?

 

Time over and thou

Stood dreadful shape. 

Are you history of ancients?

Or reveal mystery of dead person?

 

Are you reflection of days?

Or doorkeeper in the love`s way?

 

Or you`re  enemy of my soul

O, night beholds wonderful act.

 

Loose me to self-state

With depressed soul and wounded heart.

 

Allow the dream occupies me

The wind blows from every side.

 

The days is happy and time silent

When the nightingale yells

 

Stars were invisible  one by ane

How long I glance you?

 

Allow the dream occupies me

For forget of ominous days.

 

For forget of memories and

Released  from each myth.

 

Allow the people close their eyes

And they laugh me lee than ago.

 

My house is cloudy…

Nima youshij

Translated by : yalda tofighi


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:40 توسط بهنام |


در اين بازار نامردي به دنبال چه مي گردي؟ نمي يابي نشان هرگز تو از عشق و جوانمردي برو بگذر از اين بازار ، از اين مستي و طنازي اگر چون کوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:9 توسط بهنام |