دستانمان کوچک بود، دستانمان معصوم بود، دستانمان دوستانه بود، آن روز دست بزرگترها را رها نمی کردیم وقتی که دستمان به دستگیره در رسید دیگر برای هم دست تکان ندادیم!! حالا که دستمان به جائی بند شده اگر فرصتی به دست آوریم بر دستان هم دستبند می زنیم نمی دانم شاید" فردا " فردا که عصا به دست شدیم بفهمیم آنچه از دست رفت دستانمان بود.
سبب عزت موجود نماز است نماز...زینت درگه معبود نماز است نماز
بی نماز از لطف خدا محروم است....شرع رامقصد ومقصود نماز است نماز
روز و شب گر به حسین بن علی گریه کنی....شرط اول که دهد سود نماز است نماز
پیش سلطان همه کس تحفه ببرد...تحفه بر حضرت معبود نماز است نماز
به یمبر چو خدا امر به معراج نمود...گفت معراج تو مقصود نماز است نماز
به نماز عذر نباشد چو بتن جان داری...آنچه حق از همه بستود نماز است نماز
نزد میزان عمل موقع دیوان حساب....قاضی و شاهد نماز است نماز
نزد میزان عمل موقع دیوان حساب....قاضی و شاهد نماز است نماز.
گفتم ای عقل ز طاعت همگی افضل چیست...عقل یکبار بفرمود نماز است نماز.
به کریمی خدا غره مشو ای عاقل...به بشرآنچه دهد سود نماز است نماز
فرستاده شده از طرف دوست خوبم
بهتر است انسان خود را از شر محفوظ نگه دارد ، تا اين كه پس از گرفتار شدن در دست آن ، درصدد رهايي بر آيد. ( شيلي )
پروانه اغلب فراموش مي کند روزي کرم بوده است.
( سوئدي )
علفهاي هرز هيچگاه از بين نميروند. ( بلژيكي )
اين بيماري است كه مزه تندرستي را مي چشاند. ( مجارستاني )
افتادن در گل و لاي ننگ نيست؛ ننگ آن است که در آن بماني. ( آلماني )
اميد وارم مورد قبول شما باشه
اين بازوان ِ اوست
با داغهاي بوسه ي بسيارها گناهاش
وينک خليج ِ ژرف ِ نگاهاش
کاندر کبود ِ مردمک ِ بيحياي آن
فانوس ِ صد تمنا ــ گُنگ و نگفتني ــ
با شعله ي لجاج و شکيبائي
ميسوزد.
وين، چشمه سار ِ جادويي تشنه گي فزاست
اين چشمه ي عطش
که بر او هر دَم
حرص ِ تلاش ِ گرم ِ هم آغوشي
تب خالهاي رسوايي
ميآورد به بار.
شور ِ هزار مستي ناسيراب
مهتابهاي گرم ِ شراب آلود
آوازهاي مي زده ي بيرنگ
با گونه هاي اوست،
رقص ِ هزار عشوه ي دردانگيز
با ساقهاي زنده ي مرمرتراش ِ او.
گنج ِ عظيم ِ هستي و لذت را
پنهان به زير ِ دامن ِ خود دارد
و اژدهاي شرم را
افسون ِ اشتها و عطش
از گنج ِ بي دريغ اش ميراند...»
بگذار اينچنين بشناسد مرد
در روزگار ِ ما
آهنگ و رنگ را
زيبایي و شُکوه و فريبندهگي را
زنده گي را.
حال آنکه رنگ را
در گونه هاي زرد ِ تو ميبايد جويد، برادرم!
در گونه هاي زرد ِ تو
وندر
اين شانه ي برهنه ي خونمُرده،
از همچو خود ضعيفي
مضراب ِتازيانه به تن خورده،
بار ِ گران ِ خفّت ِ روح اش را
بر شانه هاي زخم ِ تناش بُرده!
حال آنکه بيگمان
در زخمهاي گرم ِ بخارآلود
سرخي شکفتهتر به نظر ميزند ز سُرخي لبها
و بر سفيدناکي اين کاغذ
رنگ ِ سياه ِ زندهگي دردناک ِ ما
برجستهتر به چشم ِ خدايان
تصوير ميشود...
□
هي!
شاعر!
هي!
سُرخي، سُرخيست:
لبها و زخمها!
ليکن لبان ِ يار ِ تو را خنده هر زمان
دنداننما کند،
زان پيشتر که بيند آن را
چشم ِ عليل ِ تو
چون ) رشتهيي ز لولو ِ تر، بر گُل ِ انار( ـ
آيد يکي جراحت ِ خونين مرا به چشم
کاندر ميان ِ آن
پيداست استخوان;
زيرا که دوستان ِ مرا
زان پيشتر که هيتلر ــ قصاب ِ«آوش ويتس)
در کورههاي مرگ بسوزاند،
همگام ِ ديگرش
بسيار شيشهها
از صَمغ ِ سُرخ ِ خون ِ سياهان
سرشار کرده بود
در هارلم و برانکس
انبار کرده بود
کُنَد تا
ماتيک از آن مهيا
لابد براي يار ِ تو، لبهاي يار ِ تو!
□
بگذار عشق ِ تو
در شعر ِ تو بگريد...
بگذار درد ِ من
در شعر ِ من بخندد...
بگذار سُرخ خواهر ِ همزاد ِ زخمها و لبان باد!
زيرا لبان ِ سُرخ، سرانجام
پوسيده خواهد آمد چون زخمهاي ِ سُرخ
وين زخمهاي سُرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان ِ سُرخ;
وندر لجاج ِ ظلمت ِ اين تابوت
تابد بهناگزير درخشان و تابناک
چشمان ِ زندهيي
چون زُهرهئي به تارک ِ تاريک ِ گرگ و ميش
چون گرمْساز اميدي در نغمههاي من!
□
بگذار عشق ِ اينسان
مُردارْوار در دل ِ تابوت ِ شعر ِ تو
ـ تقليدکار ِ دلقک ِ قا آني ــ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لافزن
بيشرمتر خداي همه شاعران بدان!
ليکن من (اين حرام،
اين ظلمزاده، عمر به ظلمت نهاده،
اين بُرده از سياهي و غم نام)
بر پاي تو فريب
بيهيچ ادعا
زنجير مينهم!
فرمان به پاره کردن ِ اين تومار ميدهم!
گوري ز شعر ِ خويش
کندن خواهم
وين مسخرهخدا را
با سر
درون ِ آن
فکندن خواهم
و ريخت خواهماش به سر
خاکستر ِ سياه ِ فراموشي...
□
بگذار شعر ِ ما و تو
باشد
تصويرکار ِ چهرهي پايانپذيرها:
تصويرکار ِ سُرخيلبهاي دختران
تصويرکار ِ سُرخيزخم ِ برادران!
و نيز شعر ِ من
يکبار لااقل
تصويرکار ِ واقعي چهرهي شما
دلقکان
دريوزهگان
"شاعران!"
احمد شاملو
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سكوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه! اين درد مشترك من و توست كه گاهي نمي توانيم در چشمهاي يكد يگــرنگــــاه كنيم......
بسه تنهايي ديگه توي قفس......بسه اين قفس بدون همنفس....ديگه بسه تشنگي بدون آب.....خوردن فريب و نيرنگ سراب ....واسه هر کي دل من تنگ ميشه ..... تا ميفهمه دلش از سنگ ميشه .....دوستي از رو زمين پاک شده.....مردي و مردونگي خاک شده....هرکي فکر خودش تو اين زمون ....بايد حرف دلمو گوش کنم .


