بخاطر بارگذاري سريع از مطالب كمتري در صفحه اصلي استفاده شده . لطفا به آرشيو مراجعه كنيد.
شب
شب بود و خورشيد به روشني مي درخشيد پيرمردي جوان يكه و تنها با خانواده اش در سكوت گوش خراش خيابان قدم زنان ايستاده بود......
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 13:51 توسط بهنام
|
درباره وبلاگ
خوش آمدید
من از نهایت شب حرف می زنم .من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم . اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.